به یکی از این مراسم دعا و سفره و اینا دعوت شده بودم. معمولا به بهانه ای از حضور در این مراسم عذر می خوام ولی این بار توی رودرواسی مجبور به رفتن شدم. نماز و دعا و زاری و این حرف ها و من که مبهوت و گیج به همه نگاه می کردم. راستش هیچ احساس خاصی نداشتم و فقط اینو می فهمیدم که عده ای از سر گرفتاری التماس می کردند و اشک می ریختند و اشک می ریختند.
البته که داشتن اعتقاد به هر چیزی آرامش بخش است، خوشا به احوالشان!
چند وقته دچار «دیاری آ» ی (همون بیرون روی خودمون!) ویروسی- باکتریاییِ حادِ روحی-احساسی- فلسفی شدم در نتیجه حال و حوصله ندارم! خوب می شم٬ برمی گردم.